” تنها پشیمونی من تو زندگی اینه که آدم دیگه ای نیستم!”

وودی آلن در اول دسامبر 1935 با نام اصلی “آلن استوارت کُنیگزبرگ ” (Allan Stewart Konigsberg) در بروکلین به دنیا آمد.

دوران کودکی آرام و بی حادثه ای داشت. اما حدود پنج سالگی با مفهوم مرگ آشنا شد و از آن زمان به یک موجود عصبی، ترسو، گوشه گیر و خیلی بی میل به آدم ها تبدیل شد. کسی که از فضاهای بسته می ترسد ، بدبین است و کلا از نظر عاطفی همیشه دچار مشکل است! موضوعی که باعث شد بخاطرش، سال های سال به مشاور ها و روانپزشک های مختلف مراجعه کند.

با درس خواندن میانه ای نداشت. از مدرسه فرار می کرد و به موزه های مجانی می رفت تا در تنهایی نقاشی بکشد. خودش را به مریضی می زد تا در خانه بماند و به برنامه ی مورد علاقه اش در رادیو گوش کند.

با دنیای سینما و ستاره ها یش توسط دختر خاله ش “ریتا” (Rita) که پنج سال از او بزرگتر بود آشنا شد. خیلی زود متوجه شد که می تواند بامزه باشد و شوخی کند و جوک بسازد. به همین دلیل هم در سال های آخر دبیرستان بالاخره موفق شد جوک هاش را در یک سری نشریه و روزنامه به چاپ برساند.

وودی در مسیر نویسندگی طنز باقی ماند. برای چند برنامه ی رادیویی نوشت و در روزنامه ها و مجله های مختلف کار کرد. بالاخره هم با تلاش و سماجتی که در این راه داشت وارد گروه نویسندگی یک کمدین معروف و محبوب تئاتر شد. برای مدت ها کار تئاتر انجام داد تا بالاخره وارد دنیای سینما شد و شروع به فیلمسازی کرد و در سال 1965 اولین تجربه ی سینمایی خود را در فیلم “تازه چه خبر” به دست آورد.

سال های کار و تلاش می گذشت  .کم کم مشهور شد و اسمش بر سر زبان ها افتاد. همیشه ذهنش پر از ایده های ناب و دسته اول برای فیلم سازی بود. فیلم “موزها”(Bananas) در 1971 ساخته شد. ماجرای یه جوان نیویورکی که وقتی دوست دخترش او را رها می کند به کشور کوچکی در آمریکای لاتین می رود و طی حوادثی به یک عصیانگر تبدیل می شود. ایده برای زمان خودش خیلی جدید بود.

فیلم “به خواب رفته “(Sleeper)در 1973 اولین فیلمی بود که چند جایزه گرفت. موسیقی متن فیلم را هم وودی همراه گروه جازی که داشتند نواخته بودند. قصه ی آدمی که با یک سری اتفاقات 200 سال بعد از زمان خودش از خواب بیدار میشود.

فیلم عشق و مرگ(Love and Death) در 1975 ساخته شد. فیلمنامه ای که وودی بیشتر از همه دوستش داشت. داستانی در زمان جنگ ناپلئون با روسیه اتفاق می افتد و قصه ی عشق که به طرز خنده داری به طرح نقشه ای برای کشتن ناپلئون می رسد. این فیلم به یک دلیل دیگه هم مشهور است. در واقع این آخرین فیلمی بود که وودی بر اساس کمدی های فیزیکی و کودکانه ساخته است. او همیشه سعی داشت در فیلمهایش بیشترین تعداد جوک را در هر صحنه بگنجاند. طنزی که عمیقا تماشاچی را بخنداند. از این فیلم به بعد تصمیم گرفت فیلم هایی بسازد که توجه اولش به احساسات باشد، بعد به آدم ها و در آخر به طنز.

سال 1977 “آنی هال” (Annie Hall) ساخته شد و این نقطه ی عطف وودی آلن در کارنامه ی هنریش حساب میشود. این فیلم برنده ی چهار اسکار هم شد: بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین نویسنده و بهترین بازیگر نقش اول زن که دایان کیتون بازی کرد.

موضوع این فیلم این است که مردی با بازی وودی عاشق زنی با بازی دایان کیتون میشود. زن هم خواننده است. رابطه شان به دلایلی تمام شده است و در طول فیلم، مرد که مشکلات عصبی و روحی دارد تلاش می کند بفهمد چرا این رابطه به پایان رسید. اسم فیلم اول “آنهدونیا” بود. چند تا اسم مختلف برایش پیشنهاد شد. عاقبت با الهام از اسم واقعی دایان کیتون اسم فیلم آنی هال شد.

در 1979 بعد از فیلم ناموفق “فضای داخلی”(Interiors)، فیلم موفق “منهتن” (Manhattan) را ساخت که یکی از فیلم های مورد علاقه ی خودش است. قصه ی مردی که بعد از دوبار طلاق و داشتن رابطه با یک دختر 17 ساله عاقبت عاشق دوست دختر دوستش می شود!

وودی اهل تجربه کردن بود. یعنی اصولا معتقد بود هنر مند باید تجربیات جدید کسب کند. در کارنامه اش هم فیلم هایی هست که خیلی مورد انتقاد فرار گرفته اند. مثلا “خاطرات استارداست” (Stardust Memories) که داستان مردی بود با تمام ثروت و شهرت ولی مضطرب و افسرده. به او ایراد گرفته بودند که احترامی به کمدی در این فیلم نگذاشته است و همکارانش را مسخره کرده است. ولی وودی این فیلمنامه را با مقصود دیگری نوشته بود. شهرت و محبوبیتی که امروز هست و فردا همان آدم هایی که تو را دوست داشتند حاضرند تو را از بین ببرند. اتفاقا چند هفته بعد از اکران این فیلم یکی از طرفداران “جان لِنون” ( John Lennon پایه گذار گروه موسیقی بیتلز) او را کشت! همان چیزی که در این فیلم درباره اش صحبت می شد.

“زِلیگ” (Zelig) را بخاطر آرزوی دیرینه ای که داشت در 1983 ساخت. یک مستند کمدی و سیاه سفید. “زِلیگ” اما موضوع جالبی داشت. آدمی که همیشه دوست دارد مورد پذیرش قرار بگیرد. کسی را اذیت نکند و کلا یک آدم با نقاب باشد. آدمی که طرف مقابلش هر چی بگوید او هم همان را میگوید. همان علایق، همان سلایق. فیلم موفق بود. کلمه ی زلیگ هم وارد فرهنگ عامه شد. برای آدمی که همه جا حی و حاضر است.

وودی آلن تقریبا هر سال فیلم ساخته است. هیچوقت برای فیلم هایش اکران آزمایشی انجام نمی داد. یکی از روش های کارگردانی ش این بود که متن را کامل به دست بازیگر نمیداد. فقط بخش هایی که به او نقش مربوط می شد را می داد. دست بازیگر ها را برای تغییر دیالوگ ها باز می گذاشت!

دورخوانی نمی کردند. صحنه ها را خیلی تمرین نمی کردند. هیچوقت عصبانی نمی شد و با عوامل کل کل نمی کرد.

دقیق بود و موقع کار فقط به کار فکر می کرد. برایش مهم نبود که این فیلم قرار است سود داشته باشد یا نه. دلش نمی خواست فقط فیلم گیشه پسند بسازد. جالب ترین نکته در مورد فیلمهاش این است که حداقل دستمزد را به هنرپیشه هایش می دهد. 360 دلار در روز یا 1251 دلار در هفته. با این همه آرزوی خیلی ها بود که با او کار کنند.( قبل از حوادثی که در زندگی خصوصی اش روی داد)

اهل جایزه و تقدیر هم نبود و نیست. جایزه های زیادی را  به همین دلیل می خواست رد کند از جمله جایزه ی شاهزاده “آستوریاس”  در سال 2002  که  بالاترین جایزه در اسپانیا و یکی از بالاترین ها در کل اروپا ست. برای این جایزه البته در نهایت رفت و با خانواده ی پادشاه اسپانیا هم از نزدیک آشنا شد. در این سفر هم بود که با “آرتور میلر”  بزرگترین نمایشنامه نویس تاریخ آمریکا. ناهار خورد. تاثیر گذارترین فیلمساز روی وودی “اینگمار بِرگمَن” (Ingmar Bergman) فیلمساز سوئدی بود.

فیلم پر ستاره ی “ویکی کریستینا بارسلونا” (Vicky Cristina Barcelona) که “اسکارلت یوهانسن” و “پنه لوپه کروز” و “خاویار باردِم” در آن  بازی می کنند هم فیلم موفق بعدی است که در 2008 ساخته شد. پنه لوپه برای این فیلم اسکار گرفت. داستان دو دختر آمریکایی که برای فرار از روزمرگی های خود به اسپانیا می روند و در آن جا با یک نقاش آشنا می شوند و داستان ملودرام عجیبی بین شان اتفاق می افتد.

فیلم “تقدیم به رم با عشق” (To Rome with love) برای وودی از این نظر ارزش داشت که کارگردانی مثل “روبرتو بنینی” را ملاقات کرد. یک آدم فوق العاده و کار بلد. تجربه ی کار کردن با او برای وودی از ارزشمندترین تجربیات زندگی اش بود . البته نه وودی ایتالیایی بلد بود و نه بنینی انگلیسی می فهمید. وودی متوجه شد اگر کارگردان حرفه ای  باشی حتی اگر زبان هنرپیشه هایت را بلد نباشی کار عالی انجام می شود.

وودی آلن را نمی شود در یک مقاله گنجاند. این نابغه ی فیلمسازی که قصه ی زندگی خودش از هر فیلمی عجیب تر و جالب تر است.

“بیشتر وقت ها خیلی به من خوش نمی گذره. بقیه ی وقت ها اصلا به من خوش نمی گذره!”

 

فیلم های پیشنهادی ما از کارنامه پربار وودی آلن:

Vicky Cristina Barcelona – Match point – A rainy day in new york  – Annie Hall -Love and death  – Midnight in paris

اپیزود 32 پادکست طنزپردازی که درباره زندگی وودی آلن است را از دست ندهید!

مجله طنزپردازی- مهنوش رضایی

2 نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *